سلامی به اندازه ی روزهایی که نتوانستم ای مطالب را آپدیت کنم به زندگی سلام که کردی حواست باشد نگاهت را زود بدزدی.بخشندگی آفتاب آنقدر مسحور کننده است که تورابی آنکه فرصت تامل داشته باشی تا آن سوی ممنوعیتها خواهد برد.ریل زمان هم که مهلت ایستادن نمی دهد.اصلا انگار ایستگاه ندارد.وتو همچنان در پیچ وخم جاده بی مهابا می روی.آنقدر سریع که گاه یادت می روراز کجا شروع کردی.فقط به خاطر داری که گاهی دست اندازها وپیچهای تندی را رد کرد ی بعضی وقتها هم خودت رااز دست پیام آور مرگ رهانیدی وباز سعی کردی فراموش کنی روز رفتنی هم هست.
گوش کن!صدای گذشت دقایق لحظه های رسیدن به انتها را شمارش می کندوتوهمین روزهاست که تمام داشته هایت را خاک کنی وشاید تصویر یک خاطره شوی در قاب عکس چسبیده به دیوار.
اصلا چه اهمیتی دارد؟چه فرقی می کند چه کسی می آیدویا چه کسی می رود؟مهم واین است که در تداوم این روزهاایمانمان پای آب ونان وکسی گم نشود.
اصلا زندگی را فراموش کن!بگذار این آدمها راه رفته را تا آن سوی خیابان حقیقت طی کنند.شاید زیر سایه ی خدا آرام بگیرند.خدای من!اینها که نام تو را زمزمه می کنند بی تاب رسیدن هستند.می دانم مجال رفتنمان می دهی اما پیش از آن عبور خسته یمان را همراه باش تا با حضور تو به بار بنشینیم.
خدای من۱مهلت آسمانی شدن هست.به ما بیاموزچگونه دستهای گناهمان رابا گلاب مهربانیت پاک کنیم.خدای من! نکندبرای دل خسته ام انتظاری دور شوی!
------یادم می آید که در گذشته ای نه چندان دور برای دفن یکی ازآشنایان (خدا رحمتش کند)به همراه عده ای دیگربه بهشت رضا رفتم .هیاهویی بود آنجا .صدای شیون وگریه وماتم فضا را چنان حزن انگیز کرده بود که هر کسی را به گریستن وا می داشت .وقتی قبرهای کنده شده را دیدم یادم از زندگی خویش افتاد .باخود گفتم :که سرانجام همه مااینجا خواهد بود.------
به وادی خاموشان رفتم .در این وادی که راه می رفتم یادم از آدمهایی می افتادکه در ذهن خسته ی ما جز یادی از آنها باقی نمانده است.با خود زمزمه می کنم:((از ابتدا تا انتهایش همین است.یک روز متولد می شویم بی آنکه خود بخواهیم.روز دیگر به خواب می رویم باز هم بی آنکه بخواهیم.))چشمهایم را روی هم می گذارم وسعی می کنم نامم را روی یکی ازهمان سنگها تجسم کنم وبعد خیالم تا تعزیه ومویه های مادرمبالا می رودوبه آرزوهایی می رسم که درهیاهو و بی اعتناییها ناپیدا می شوند.ازخیال مرگ فارغ که می شومقطره ای گوشه ی چشمم سلام می دهد.بعد با خود می اندیشم----یعنی می شود آن سوی زندگی شهری باشد پراز رود وسرود؟اگر مطمئن بودم چقدر دلم برای مرگ تنگ می شد
!----اگر قرار باشد
فردا پرواز کنم
----از جهانی به جهان دیگر------
دستهایم را به تلاطم دریا می بخشم
وچشمهایم را
به آنها که دوستشان دارند
دلم را اما
به ماهی کوچکی می سپارم
که از دنیا تنها
حوض تاریکی دارد
در امتداد راهم کلی نام وتاریخ تولد وفوت را می خوانم.هی از خیال زندگی ومرگ بالا وپایین می روم وهی از تمام روزهایی که پشت سر گذاشته ام لجم می گیرد.لعن ونفرین هم که فایده ای ندارد.وقتی بیایی مجبور به تداوم راهی!
بعد با خود فکر می کنم اگر همین الان دستی به شانه ام بخوردو وقت پایانی را اعلام کند.چه خواهم کرد؟هنوز غوطه ور همین افکارم که شانه ام تکانی شدید می خورد.سرم را که بر می گردانم سیاه پوشی به سرعت از کنارم می گذرد. جمعیتی که نمی دانم کی جلویم سبز شده اند.اشکهایی که بی دریغ می چکند وشیونی که تمامی ندارد.دستها قامتی را در آغوش گرفته اند که روزی همی جامرگ خود را باور نداشت مثل همه ی ما.صدای شیون بلندتر شده است ومن مبهوتم که آیا این شروع است یا پایان!این تولد است یا مرگ!این ابتداست یا انتها!این....وبعد یادم می آید جایی خواندم:ماندن .واماندگی است.
از خود می پرسم:آیا هستند کسانی که بی هراس از آمدن ورفتن دست در گردن مرگ از کوچه پس کوچه های زندگی بگذرند؟وکاش من نیز چنین بودم!
وقت رفتن است.وقت خدا حافظی با میهمانان خاک است.دوباره از لا به لای قبرها قصد رفتن میکنم.دوباره تاریخ را مرور می کنم اما این بار فقط تاریخ فوت را.خیلی دلم می خواهد زمان میهمانی خودم رامی دانستم ولی پر کشیدن مجال می خواهد .هنوز باید روزی هزار مرتبه تکرار شویمتا سر انجام مجالی بیابیم.
یادتان نرود.میهمان که شدید خاطره ها را بر دارید.آرزوها را بگذارید.صبح از آن مسیر می آیدومن اطمینان دارم ای ن زمستان نیست .بهار است و---بهار حرف کمی نیست .ما نمی فهمیم---
چون آب به آتش هوس می زد دل بی تاب به دیوار قفس می زد دل
تاوارهد از خاک بودن به شتـــــاب در سینه ی من نفس نفس می زد دل
امیدوارم عزیزان خواننده این مطالب را خوانده وخوششان آمده باشد .لطفا در مورد این مطالب نظر خود را بنویسیدتا من را در هر چه بهتر شدن این مطالب یاری نمائید. متشکرم!